تبليغاتX
پیاری بات

پیاری بات

دختری از آسمانها

خیلی سخته نیم ساعت دیر بشه کلاس درست

تنها صندلی اول خالی باشه که بشینی

خیلی سخته روبروی تابلو توی چشم استاد

دو ساعت زل بزنی و همش استاد و ببینی

خیلی سخته تو خیابون توی چشمات نور خورشید

بزنه چشم و که بستی رد بشه یه نازنینی

خیلی سخته تلویزیون کارتوناش تکراری باشه

همش هی جودی بزاره وقتی عاشق پرینی!

خیلی سخته کاروانی بری اردوی شلمچه

تو شلمچه راه بیفتی پات بره روی یه مینی!

خیلی سخته که تو باشی تو کف انارو کیوی

وانتی مفتی بیاره گونی گونی سیب زمینی

خیلی سخته که انرژی هسته ای باشه تو کشور

ولی تو هلو که هیچی حتی هسته شم نبینی!!

خیلی سخته دوست جینگت! بگیره یه عکسی از تو

وقتی انگشتتو کردی تا دو بندش توی بینی

خیلی سخته عاشقونه دست عشقتو بگیری

یهو از راه برسه ون با برادرای دینی

زندگی سخته همیشه واسه ی صد سال اول

بعد اون می تونی راحت خواب دنیارو ببینی.....!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 17:55  توسط بانوي شرقي  | 

 

نمی دانم چرا بیراهه رفتم

پشیمانم چه کردم با خودم من

و می گویم به خود هر روز و هرشب

غلط کردم که دانشجو شدم من!!!!

 

توضیح بابت مطلب قبلی و نظر بعضی دوستان که از مصرع

آخر راضی نبودند:

خدمت شما عرض می کنم که نظر شما محترمه و از اینکه بی ادبی شده عذر خواهی می کنم!

گاهی برای بیان یک مطلب به طنز و انتقاد از بعضی مسایل از

کلماتی استفاده می شه که خوشایند نیست!!!!

و این جور شعرهای طنز هم مخالفانی داره و هم طرفدارنی که

البته من سعی می کنم کمتر از این کلمات استفاده کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 17:9  توسط بانوي شرقي  | 

 

                دیدیم که زیبا لب و شیرین سخنیم

               گفتیم که خیر سرمان رژ نزنیم

                افتاد بدون رژ ز رونق سخن و

                 در آیینه دیدیم که ما بد دهنیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:23  توسط بانوي شرقي  | 

                      

        دیدیم که زیبا لب و شیرین سخنیم

       گفتیم که خیر سرمان رژ نزنیم

        افتاد بدون رژ ز رونق سخن و

        در آیینه دیدیم که ما بد دهنیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:17  توسط بانوي شرقي  | 

مرد و زن

 

 

کی گفته خانوما مقدم ترن؟

زن ها فقط یه خورده آدم ترن!

 

تو هر کاری اولیه یه مَرده

مَرده دیگه هر کاری بوده کرده

 

اونقد که هستن بی خیال و محکم

کم نمی یارن توی سختی و غم

 

تقسیم زور بازو ها کدومه؟

دادن به مردا همشو تمومه!

 

تمام ورزشای خوب دنیا

واسه همین بهتره واسه مردا

 

مَرده که جنس برتر زمینه

بالا بری پایین بیای همینه

 

اونایی که راحتن اینجا مَردن

بدون استرس بدون دردن!

 

زن می گیرن خوشحال و شاد و خندون

دو سه تا بچه می یاره واسشون

 

کی میگه فرقی ندارن مردو زن؟

کجای مرد وزن به هم شبیه ان؟!

 

عشوه ونازو غمزه مال زنه

زن مث گل تو باغ واسه چیدنه!

 

یه وقت نری گل هارو هی بچینی

گل و باید بو کنی و ببینی

 

زن ها همه لطیف و رویایی ان

دنبال آرایش وزیبایی ان

 

تو فکر اینکه مردا رو خر کنن

آرزوشونه زودی شوهر کنن

 

دنبال اینکه مردشون چی می خواد

چی بپوشن که خیلی بشون بیاد

 

بچه بیارن واسه شوهراشون

دو سالی شیر بدن به بچه هاشون!

 

چاق که شدن شوهره زن می گیره

اونوقت زنه دق می کنه می میره

 

منم دلم می خواد که مرد باشم

از اینکه زن باشم می خوام رها شم

 

منم می خوام زن بگیرم، بابا شم

به راحتی یه بچه داشته باشم

 

خلاصه اینکه هر چی بهترینه

همش واسه مردای رو زمینه!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:56  توسط بانوي شرقي  | 

تبلیغ مای بیبی :

با مای بیبی آدم میتونه سرشو مثل یه مرد بالابگیره!!

چو حس کردی که مردی ازتودوره

یه مای بیبی بخر............ باشه !!

دیگه واسه همیشه مردهستی

اگرکه پوشکت همرات باشه!

توضیحات لازم :به دلیل بعضی مسائل اخلاقی ِامنیتی ازگفتن قافیه ی بیت اول معذورم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:54  توسط بانوي شرقي  | 

                           

   تو مثل گذشته نیستی بد شده ای

نه تو خوب نیستی تو آدم بده ای

  این توی جدید را نمی شناسم دیگر

نه که گفته عاشقم؟ توهم زده ای!!

 

          

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:54  توسط بانوي شرقي  | 

این روزها همه دخترکره ای دوست دارند،شما چطور؟

همین که خواستگارم دید من رو

سریعا گفت من این رو نمی خوام!

دیگه چشم درشتم  رونمی خوان

امان ازاین چشای  مثل بادااااااام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:39  توسط بانوي شرقي  | 

 

پیش به سوی ۴۰ سالگی.............

 

امروز از خواب که پا شدم ییهو رفتم تو فکر چهل سالگی!!

 شروع کردم به اس ام اس دادن به ملت که بابا جان زود چهل

سالگیتونو تصور کنید که من بد کنجکاو چهل سالگیه دوستامم!!

دوستان هم همه تصوراتشونو گفتن و بعضیا هم نمی دونستن

چی باید بگن!!

خودم که تو چهل سالگی تنها بودم البته یه بچه از پرورشگاه

داشتم که پسر بود و مدرک دکترای یه رشته هم داشتم.

بالاخره کسی که شوور نمی کنه باید یه کار دیگه کنه خوف!

محمد گفت:یه آدم تنها تو یه خونه ی قدیمی که زیر یه درخت نشسته

و داره به عمر رفته فکر می کنه!

راستش با تصورش کلی حال کردم. سرشار از احساس بودو

منم که میمیرم واسه اینجور تنهاییا....

سارا گفت: من یه زندگیه آروم دارم با یه بچه ی شطون که تو سرمای

زمستون توی یه خونه ی گرم در کنار همسرم نشستم و بچه مون

هم داره شیطونی می کنه الهی چه ناز!!!

علی رضا گفت: من یه شغل خوب دارم با یه درآمد تقریبا خوب و

یه زن خوب و یه خونه ی خوب تو تهران!!! کلا می خواد زندگیش

سرشار از هر چی خوب باشه

نسترن گفت: من رییس جمهور می شم!!!!!!!

بابا تو دیگه کی هستی!!!!! هنوز تعجب لازمه ها..................

زرین: یه خانوم مهندس که ازدواج کرده با اونی که دوسش داره یک

یا دو بچه هم داره و احساس خوشبختی می کنه!

سیمین: فرهنگیه!  یه همسر ایده آل داره با یه پسر کاکل زری!

خوشبخت هم هست....

زهره: استاد دانشگاه و تنهای تنها خوب بیا پیش خودم. منم تنهام

اون موقع

زینب: سر خونه زندگیشه در کنار شوهر و بچه.

الهام: مسقل و مجرد  تو خونه ی خودشه!! آدمای تنها زیاد شدن ها!

 

خلاصه اینکه همه یه زندگیه خوب خواستن با آرامش. البته به جز نسترن

که اگه رییس جمهور بشه دیگه رنگ آرامش و نمی بینه

 میدونید چیزی که تو این تصورا واسم جالب بود این بود که

هیچکی تصور نکرد که مرده!!!

راستی چرا؟؟

بابا همه امید به زندگیشون بالاست ما شا ال......

شما چطور؟ چهل سالگیه شما چطوریه؟

تا یادم نرفته بگم که اسامی دوستان مستعاره!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:27  توسط بانوي شرقي  | 

 

امروز فهمیدم که ما آدما زیاد می نالیم.

یا شاید فقط من و آدمای دور و برم  خیلی می نالیم.

منتظریم یه چیزی پیش بیاد که گازشو بگیریم و از زمین و زمان گله کنیم.

خدایش من که دیگه حوصله ی نق زدن ندارم.

دیروز با یکی از دوستام داشتیم حرف می زدیم یعنی می نالیدیم! که

حالا لیسانس گرفتیم چی شد که بخوایم ارشد هم بخونیم؟

حالا مثلا اونایی که ارشد خوندن کجای دنیا رو گرفتن؟

خلاصه بعد از کلی حرف زدن و اینا به این نتیجه رسیدیم که واسه سرگرمی

بریم ارشد هم بخونیم!!!

از بیکاری که بهتره.نیست؟؟!!!

جوونای این دورو زمونه رو دارین؟ اون موقع منظورم قدیماست یکی میرفت

فوق لیسانس می گرفت چه حالی می کرد!!

حالا ما می گیم بخوونیم که چی بشه؟؟کار که نیست فقط واسه سرگرمی

خوبه دیگه.این که بیخود فکرای مسخره  نزنه به سرمون.همین.ما که دانشگاه

تهرانیم بار علمیمون هم همونه که بارمونه نه بیشتر!!!!

می خواستم اینو بنویسم اینجا که به وضع اسف بار دانشجوهای این مملکت

پی ببرید!!!

باقیشو هم بی خیال!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط بانوي شرقي  | 

این روزا یه حس عجیبی دارم.یه چیزی شبیه کنجکاوی!!

 

حس میکنم همه چی جون می ده واسه اینکه بری تو بحرش......... چی می گن غرق بشی تو

 

همه چی حتی خودت!

بعد همین جوری مات بمونی که این دیگه چه مدلیه؟؟!!!!!!!!

 

بعد بگی که حالا اگه یه ریزه تفاوت کنه بهتر نیس؟

 

بعد دوباره بی خیاله اون تفاوت بشی و همچنان تو کف باشی که این دیگه چه مدلیه؟!!!

 

بعدش به خودت بیای و ببینی که ای دل غافل.... ساعت هاست که تو همین جوری زل زدی

 

به خودت تو آیینه و هی فکر می کنی که این جوری بود بهتر بود، نه اصلا این مدلی خوب

 

نیس خوشم نمیاد....این جوری خوبه.......... نه اینم چنگی به دل نمی زنه.........بذا یه کم

 

فکر کنم...........نه اینم خوب نیس................و خلاصه بعد از کلی وقت تلف کردن

 

به این نتیجه می رسی که ای بابا.....همینه که هست....برو به کارو زندگیت برس بینیم باووو!

 

ساعتها وقت می ذارم واسه اینکه به خودم برسم.

 

به خودم برسم که بعد یه عده بیان تعریف کنن که به! عجب دخمل قشنگی....چه نازه.....

 

خوب مثلا اگه دیگه ناخنامو لاک نزنم چی می شه؟.....یا اگه موهامو ایتی پیتی!! نکنم         چی میشه.....

 

یا چه می دونم .....خوب می گن این دختره چه نکبتیه؟....چه زشته؟.....چه بی ریخته....

 

چه اَه..اَه........حالمون بد شد...برو کنار بینیم باوووووووووووو؟؟؟!!!!!!

 

اینارو می گن جدی؟!!

 

خوب پس من برم لاک بزنم.....فعلا بی خیال کنجکاوی...... با بای......................

 

راستی چرا ما آدما اینقد دوست داریم ازمون تعریف کنن؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:52  توسط بانوي شرقي  | 

باز هم همان حکایت همیشگی................

 انگار همین دیروز بود که می رفتیم تو کوچه و با بچه های محل، همون هم سن و     سالای

 خودمون بازی می کردیم وعین خیالمون هم نبود که دور وبرمون چی می گذره و

 مامان و بابا چی می گن و خاله خانوم چی میگه وهمسایه چی کار می کنه.....

 ..............خلاصه از این خاله زنک بازیای بزرگی خبر نداشتیم

 وگرنه هیچ وقت آرزو نمی کردیم بزرگ بشیم که الان عین..... گیر کردیم توشو روزی

 هزار بار آرزو می کنیم برگردیم، برگردیم

 به همون کوچه و همون بازیا و دنیای بچگی............

 دنیامون محدود بود به بازیا و اسباب بازیا و اینکه همه رو دوست داشتیم حتی اون

 بچه ی خسیس همسایه که هیچ وقت عروسکشو نمی داد بهمون

 که یه نیگا بهش بندازیم و با این حال می مردیم که با همدیگه بازی کنیم.

 انگار که اگه ناراحتی و دلخوری بود واسه یه لحظه بودو بعدش انگار نه انگار که..............

 خیلی دلم تنگ شده ..................

دلم واسه خودم تنگ شده..................

دلم واسه بچگی خودم تنگ شده.................

دلم تمام اون لحظه هارو می خواد.بدجوری می خواد.......

 چشامو که می بندم تمام اون لحظه ها میاد جلوی چشمم و من غرق تمام اون لحظه ها می شم و

 غافل از دنیای دورو برم...............

 

بچه که بودیم آرزو می کردیم بزرگ بشیم.بزرگ که شدیم آرزو کردیم که دوباره بچه شیم و

پیر هم که بشیم آرزو می کنیم...............

 دیگر حتی عشق هم نمی رسد به فریادمان................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط بانوي شرقي  | 

وزارت بهداشت:برای پیشگیری از آنفو لانزا مرتب دستهای خود را بشویید.

 

قبل خوردن دستهایت را بشور

بعد خوردن دستهایت را بشور

آنفولانزا هم گرفتی تو نترس

قبل مردن دستهایت را بشور................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:14  توسط بانوي شرقي  | 

آدما از هم دیگه دور می شن

 

خیلی وقته به دور و برم که نگاه می کنم به جز چیزای تکراری و خسته کننده چیزی نمی بینم!

 شاید بگید افسرده شدم.ولی اینو تو همه ی آدما می بینم.انگار درد مشترک آدمای الان همینه.

 یه جوری حا ل ندارن زندگی کنن و زوری دارن نفس می کشن........

 کاش می شد یه حا ل و هوایی به زندگیمون بدیم و از این خستگی و دلمردگیه فلاکت بار رها

 بشیم.کاش یه کاری می کردیم واسه آدما....واسه خودمون.......

 

آدما از هم دیگه دور می شن و

خیلی وقتا اونا مجبور می شن و

 

آدما به همدیگه شک می کنن

همه هی همدیگه رو دک می کنن

 

آدما به هم که وابسته می شن

یه جوری میشه که زودخسته می شن

 

یه روزی دلاشون ازغصه پره

آدمه میشینه غصه می خوره

 

یه روزی شادیای هول هولکی

خنده های  پردرد والکی

 

آدمابه هم خیانت می کنن

بعدشم اینجوری عادت می کنن

 

اوناکه ادعای مردی دارن

یه روزی آدموتنها میذارن

 

وقتی ازخوبیا دلسرد می شن

مردا هم یه روزی نامرد می شن

 

آدما یه وقتایی کورمی شن

عاشق چشمای  بی نورمی شن

 

آدما تو تاریکی رها می شن

چی میگن ؟یه ریزه بی حیا می شن

 

کلاهوازسرشون بر میدارن

اونوروی سر مردم می ذارن

 

میگن اینجا که کسی نمی بینه

کارآدمای دنیا همینه

 

که یه روزبه همدیگه پشت کنن

دستاشونوواسه هم مشت کنن

 

آدمه چیزی ازش کم نمی شه

آدم این جوری آدم نمی شه

 

کیه که اونا رو مجبور می کنه

چی اونا رواینجوری دورمی کنه

 

راستی آدما ی دنیا چی شدن ؟

چرا با همدیگه اینهمه بدن ؟

 

قلبای ما آدما سنگی  شدن

دیگه یکرنگیا هم رنگی شدن

 

یادشون رفته که از دنیا میرن

هرچی داشتنوهم اینجا میذارن

 

آدما اینا رواز برن همه

هی به هم میگن، مگه کرن همه؟

 

زندگی یه جور بیخودی شده

انگاراینجوری دیگه الان مده!

 

چی بگم ،هرچی بگم تکراریه

آدم ازاین چیزا هم فراریه

 

بذا وقتش که بشه آدمه هم

یه جورایی به خودش میاد یه کم!.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:31  توسط بانوي شرقي  | 

همینه که هست!!!

حالم از اینکه کسی منو مجبور به انجام کاری کنه بهم می خوره!

دیگه آدم اینقد آزادی نداشته باشه که واسه آینده اش خودش تصمیم بگیره؟؟

حتی خودت نتونی همسر آینده تو انتخاب کنی؟

راستش از اینکه یکی از دوستامو دارن مجبور به ازدواج می کنن پاک قاطی کردم.

نمی تونم ببینم داره تن به ازدواجی می ده که نمی خواد.

یه عمر با کسی زندگی کنه که نمی خواسته!!!

چرا؟ آخه چرا؟ فقط به خاطر خود خواهی مامان و بابا که فکر می کنن

حالا که به این دنیای لعنتی اوردنش می تونن هر تصمیمی که می خوان

واسش بگیرن و اونم فقط باید بگه چشم!!

بخوای حرفی هم بزنی  خیره می شن به چشات می گن همینه که هست!

حالم از این جمله ی لعنتی گند بهم می خوره.........

گور بابای هر چی که هست.....گور باباش....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:12  توسط بانوي شرقي  | 

وقتی رفتنمان را جشن گرفتیم!!

 

همه خوشحال بودن. صدای موسیقی و دست زدن بچه ها. کیکی 

که شکل کتاب بود.شمع هایی که شماره ی دانشجویی بچه ها بود

لباس های مخصوص با اون کلاه هایی که وقتی آدم سرش می کنه

حس می کنه خیلی بارشه!

بادکنک هایی که هر ۵ دقیقه یکیش می ترکید. و دانشجوها و

خانواده هاشون............

........و جشنی که واسه خداحافظی و رفتن ما ترتیب داده بودن!

چقد همه از رفتنمون خوشحال بودن.......

من یه گوشه توی سالن نشسته بودم و با ناباوری به رفتنمون نگاه

می کردم.......

انگار همین دیروز بود که اومدیم .و حالا با خوشحالی همه واسه رفتنمون

داریم میریم.

دلم خیلی گرفت.هیچ وقت دوست ندارم واسه رفتن کسی جشن بگیرم.

رفتن همیشه تلخ و غم انگیز و حال بهم زنه.......

گفتیم و خندیدیم و دست زدیم ولی میدونم که همه غمی رو که تو

دلشون بود  به روی مبارکشون نمی اوردن.

دلم می خواست هوار بکشم بگم آخه بی احساسا ما داریم میریم

نا سلامتی

چرا این همه خوشحالید شما؟!!

شاید هم داشتم بیخود بهونه گیری می کردم.

فقط می خواستم زودتر این جشن لعنتی تموم بشه....که تموم هم شد

به همین سادگی...مثل خیلی چیزای دیگه...

و ما رفتیم در حالی که همه خوشحال بودن........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:10  توسط بانوي شرقي  | 

 

شاید تو دست ها و پاهای مرا به زنجیر بکشانی

شاید حتی مرا در زندانی تاریک محبوس داری

اما هرگز نمی توانی فکرم را به اسارت ببری

چرا که اندیشه ی من آزاد است...............

                                 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:35  توسط بانوي شرقي  | 

ماه من غصه نخور

-الو...سلام.خوبی؟ببین بچه ها رو جمع کن امشب شام بریم بیرون

مهمون من....

-........

-آره دیگه.حسابی می خوام ولخرجی کنم امشب!!

-.......

-نه. ماشین من هست.پس می بینمت.بای.

 

صدای ضبط ماشین...موهاتو بریز رو دوشت..چند روزه نیستی...

شیشه هارو می کشه پایین...

-بذار همه بشنون حال کنن بابا...بی خیال...

همه می خندن.....

-چیه امشب کیفت کوکه....

-ایرادی داره...چش نداری ببینی خوشم؟!!!

-نه چه ایرادی داره.ما که خوش به حالمون شد.یه شام افتادیم......

-شکمو....همینه که انقد بشکه شدی!!!خواستم دور هم خوش باشیم..

اه.....عجب ترافیکیه....آدم اعصاب نمی مونه واسش....

 

ترافیک سنگین.....بوق ممتد ماشین ها....ودخترکی تنها با چند شاخه گل

که بین این همه ماشین صدایش گم است......

-گل می خری آقا؟

-نه بابا.گل می خوام چی کار؟ببرم واسه عمه ام؟معلوم نیس

پولشو واسه چه کوفتی می خواد.......

-ولش بابا.نگفتی حالا چرا امشب می خوای شام بدی؟

-گل ...آقا فقط یه شاخه بخر....

-اه...اینم که ول کن نیس...

شیشه هارو می کشه بالا.و دختر خسته ونا امید میره سراغ

یه ماشین دیگه...

 

به چی فکر میکنی دخترک خسته و کو چولوی گل فروش من!!!

تو چطور زندگی می کنی؟چی می خوری؟کجا می خوابی؟

کسی به تو فکر می کنه؟کسی شب ها هست که دست نوازش

بر سرت بکشه؟کسی هست که واست خورا کی های خوشمزه بخره؟

یعنی سهم تو فقط دیدن اجناس پشت ویترینه و بس؟....

نه!حالا که به دنیا اومدی تو هم حق زندگی کردن داری...

تو حق داری لباسای زیبا تنت کنی.تو حق داری بازی کنی و

خوش باشی.چرا آخه شب ها باید از سرما بلرزی؟مگه تو چه

گناهی داری؟تو که قلب به این پاکی داری چرا باید اینقد بهت سخت

بگذره؟تو حق داری حتی وقتی بارون می باره یکی چتری واست بگیره

که بارون خیست نکنه.....تو حق داری....حق داری حتی کسی تورو

واسه شام دعوت کنه به یه رستوران.....آره تو هم حق زندگی

کردن داری.....

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مث تو

خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مث تو......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:21  توسط بانوي شرقي  | 

وقتی گیج می شویم!!!!!!

دنیا دور سرم می چرخید‌‌.چشمام سیاهی می رفت.حس می کردم

مال اینجا نیستم.من که هیچ وقت اینجا نبودم. حالا اینجا چه می کنم؟

آدما از چه جنسی هستن؟ جنس مرغوب؟ نا مرغوب؟

آدما که نمی تونن مثل من باشن!!!

شاید هم من نمی تونم مثل اونا باشم.....آره من نمی تونم....

سر گیجه ام بیشتر می شه.بیشترو بیشتر...........

دیگه نمی تونم روی پاهام وایسم....ولو می شم روی زمین....

آدما دورم جمع می شن.چی شده؟...چرا اینطوری شد؟....

چیزی خورده؟..... چیزی نخورده.....؟

دلم می خواست می تونستم از آدما فرار کنم.....

کجا برم؟اونا که همه جا هستن! من که بهشون نیاز دارم!.....

سر گیجه ام نمی ذتره فرار کنم.پس کی دستمو بگیره از رو زمین

بلندم کنه؟!!!.....

کاش این سرگیجه منو رها کنه.... کاش.......

.........................

خیلی وقته دیگه سرگیجه ندارم....دیگه شاید به آدما نیازی نداشته باشم

دیگه شاید خیلی چیزا عوض شده...

اما یه چیز دیگه هست.....گیجم....این گیجی دیگه سرگیجه نیست....

چشام سیاهی نمیره.....روی پاهام می تونم وایسم....

اما دیگه حس رفتن نیست...کجا برم؟آدما که همه جا هستن!

چرا برم؟!!!.....

گیجم...این گیجی از سر گیجه ی قبلی بدتره.

کاش همون سرگیجه رو داشتم........کاش........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:12  توسط بانوي شرقي  | 

داد از غم تنهایی....................

دلم گرفته به اندازه ی تمام آدم های روی زمین یا شاید هم بیشتر

اینقد که سوال تو ذهنم هست و جوابی واسشون ندارم

دارم دیوو نه می شم..............

وای.............. از همه چی و از همه چی و از همه چی خسته شدم

تا کی باید همه چی تو رو اذیت کنه ندونی باید چی کار کنی.....

اصلا من اگه نخوام باشم بجز عزراییل کیو باید ببینم؟؟؟!!!!!!!

اصلا کی میگه ما خودمون خواستیم به دنیا بیایم؟

غلط کردیم خواستیم. خوب شد؟

اومدیم اینجا که چی بشه؟

که هی همدیگه رو ببینیم و هی همدیگه رو اذیت کنیمو

هی به همدیگه بخندیمو......از هم دیگه ایراد بگیریمو

عاشق همدیگه بشیمو....از همدیگه خسته بشیم....

دیگه همدیگرو دوست نداشته باشیم.....

که چی بشه؟؟ که دلمون خنک بشه مثلا؟؟؟!!!!!!!

اصلا دلم می خواد برم یه جایی که هیچکس رو نبینم....

بابا دست از سرم بردارید....چی می خواید از جونم؟؟؟

حالم بهم میخوره از آدم های دورو و متظاهر.....که این روزا

همینجوری داره تعدادشون زیادتر میشه....

بابا برید جلوی آیینه وایسید و یه روتون رو انتخاب کنید دیگه....

اه.......اه........اه........حالم بده ناجور.......

دیگه حتی از خستگی هام خسته شدم...........

اصلا دلم خواسته این دفعه اینجوری بنویسم......

چیه بده...زشته....خوب باشه...دلم میخواد این دفعه منم بد باشم

.........

بعد از این مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی.............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:4  توسط بانوي شرقي  |